حكيم زجاجى
523
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سوى جده شد مرد سر پرستيز * به خونش سر خنجر چرخ تيز در آن برزن آن مير زنهار « 1 » خواست * ورا داد زنهار شد كار راست سوى مكه بردند او را به درد * نبود جرم ( ؟ ) خويش را خلع كرد به فرمان مأمون درآورد سر * ز دل كرد بيعت بر آن نامور 205 درآمد براهيم در مكه شاد * ز مأمون سخن كرد هر جاى ياد دگربار هركس كه بد خاص [ وعام ] * ز مأمون در آن شهر بردند نام بفرمود عباسى نامدار * كه تا جعفرى را نژند و نزار . . . درآمد ز خواب * سيه بد درونش چو پرغراب حكايت ازاين شيوه آغاز كرد * در فتنه بر مردمان باز كرد 210 به مروان دانا پراكنده گفت * دلش پر ز كين بد پراكنده گفت [ كه ] هر كاو كلام خدا را قديم * بگويد ميانش [ بسازم ] دونيم وز آن پس در آتش دراندازمش * چو ارزيز در بوته بگدازمش از آن مذهب شيعه آمد برون * زمان تا زمان گشت قدرش فزون ز اول ورا مذهب شيعه بود * بدان شغل از خلق دل مىربود 215 چو پور رضا را چنان زهر داد * بمرد آن سرافراز بادينوداد همه خلق بغداد را خواند پيش * سخن گفت ، مأمو [ ن ] ز اندازه بيش چو ابليس ، مأمون دلش را ز راه * ببرد و درونش چنان شد سياه از اين شيوه گفتن سخن كرد شاد * پس آنگه برون گشت « 2 » [ از ] پرده راز به مأمون چنين گفت فرزانه راست * كه قرآن حقيقت كلام خداست 220 ورا جملهء خلق تصديق كرد * مگر چارده تن كه بودند مرد يكى احمد حنبل نامدار * كه مثلش نبود اندرآن روزگار بگيرى ورا ، خون بريزم به خاك * ندانم وجود وى از آب پاك مرا نيست با غير مخلوق كار * نگويم كه مخلوق اى كامكار چنين گفت مأمون كه هرك اين بگفت * كنم من ورا زود با خاك جفت 225 تو مخلوق خوانش بهانه مجوى * وگرنى روان غير مخلوق گوى
--> ( 1 ) برزان از ميرق نهار ( 2 ) شد